با خود می اندیشم
تا مرگ فاصله ای جز یک آه نیست
، به خود می اندیشم
که چسان وقت عزیز
به جهل مرکب خویش بخس می فروشم
، باید کاری کرد ،
باید حساب خود صاف کنم
قبل از اینکه جسمم
اسیر برزخ خویش شود
و فراموش کنند جبرانم را
و اسیر بار سنگین عدم جبران خویش باشم.
راستی اگر بتوانم اعمالم را اصلاح کنم
و به هیچ کسی بدهی مالی و عاطفی نداشته باشم
و تمام امورم سامان بیابد
چه راحت خواهد بود
پرواز روح بیتابم!
خود را مرده ای می پندارم
در تاریکی قبرم
خاطرات گذشته
آزارم می دهد
ولی چه سود
آن ِعمل رفته
وآن ِانتظار تا موعود است
آهای آدم ها صدایم را می شنوید
برایم فاتحه می خوانید
آرام تر
کجا می روید
اینجایم
خاک شده ام
حسرتی دارم
که روزی به مانند شما
از سنگ های قبر
خیابان سنگلاخی ساخته بودم
تا کفش هایم خاکی نشود
برایم فاتحه می خوانید؟
جز باد و خاک
آفتاب و برف
سرما و گرما
پرنده ای گرسنه
روباهی تشنه
گربه ای ، سگی
مورچه ای
یا قاصدکی
رهگذری فانی وفا دارتر ندیدم به قرار
بر این دیار خموشان
...
کاش اعمالم را اصلاح می کردم
و به معرفتی احیاء
کجاست آن روز هایی که به بازی
غره بودمی
و بانگ غرور همی زدمی
ای خدا یاریم ده تا بجنبم
فرصتم تنگ است
تارهای سپید موهایم
پیک آن ملک الموت است
همین جاست
کنارم
اینجا
بیائید با خود عهد کنیم
بر سر پیمان صداقت خویش
با روح آسمانی خود باشیم
بیائید صادق باشیم
بیائید با مرگ عهد ببندیم
که دیگر فراموشش نکنیم
بیائید با خدایمان تجدید عهد کنیم
هزار با توبه شکسته ایم
اما باز در رحمتش
بر جهولان ترکیب گشادست
بیائید جهل خویش بسیط کنیم
بیائید بگوئیم
نمی دانیم
و برتلاش بر اکتساب معرفت
خود را بیابیم
تا خدا را یافته باشیم


Reply With Quote